فرشته عدالت
خدای من! انکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هردو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند (پیر هرات) مؤسسات غیر تجاری مؤسساتی هستند که فعالیت تجاری انجام نمی دهند بر طبق ماده 1 آئین نامه اصلاحی ثبت تشکیلات و مؤسسات غیر تجاری مقصود کلیه تشکیلات و مؤسسات است که برای مقاصد غیر تجاری از قبیل امور علمی و ادبی یا امور خیریه و امثال آن تشکیل می شود اعم از آنکه مؤسسین و تشکیل دهندگان قصد انتفاع داشته و یا نداشته باشند. مدارک مورد نیاز دو نسخه تقاضا نامه همراه با دو نسخه اساسنامه و صورت جلسه مجمع عمومی مؤسسین،کپی مصدق شناسنامه مؤسسین،تقاضانامه حاوی مشخصات نام،موضوع،تابعیت،مرکز،اسامی مؤسسین،تاریخ تشکیل مدیر،یا مدیران اشخاصی که در مؤسسه حق امضاء دارند،دارائی مؤسسه،آدرس شعبه ،نام مدیر،مدیران شعبه می باشد که توسط مؤسسین امضاء می شود. در نسخه اساسنامه که تمام صفحات آن تمام مؤسسین امضاء می گردد و در صورت جلسه مجمع عمومی مؤسسین مدیران و صاحبان امضاء مجاز تعیین می گردد مؤسساتی که فعالیت آنها مشمول بند الف ماده 2 آئین نامه اصلاحی ثبت تشکیلات و مؤسسات غیر تجاری شود(ماده 2 بند الف مؤسساتی که مقصود از تشکیل آن جلب منافع و تقسیم آن بین اعضاء خود نباشد) بر طبق بند ه ماده 6 همان آئین نامه باید از شهربانی مجوز دریافت نماید مراحل اداری: متقاضی همراه با پرونده به واحد تعیین نام مراجعه می کند و کارشناس تعیین نام پس از جستجو در کامپیوتر نام های درخواستی متقاضی را جستجو می کند. به ترتیب اولویت یکی از نام ها را برای او تعیین می کند در این قسمت کارشناس پرونده مشخص می شود و محتویات پرونده از طریق کامپیوتر برای کارشناس تأسیس ارسال می گردد و همزمان متقاضی نیز با اصل پرونده به کارشناس مربوطه مراجعه می نماید .کارشناس تأسیس همزمان محتویات و مدارک شرکت را با توجه به نوع آن چک می کند علاوه بر آنکه منع قانونی نداشته باشد موظف است تمام محتویات پرونده را نیز در داخل سیستم چک کند که مبادا در فعالیت شرکت و محتویات غلط املائی داشته باشد ریاست، اعضاء، میزان سرمایه و سهام و یا سهم شرکت با اوراق مغایرت نداشته باشد کارشناس یک نسخه از تمام مدارک ثبتی را مهر نسخه اداره می زند،حق ثبت شرکت را نیز با توجه به میزان سرمایه شرکت تعیین می نماید از طریق سیستم صحت مدارک ارسالی را تأیید به حسابداری ارسال می نماید در حسابداری حق ثبت،حق الدرج آگهی شرکت در روزنامه کثیرالانتشار اخذ می گردد برای محتویات پرونده به قسمت ثبت دفاتر مراجعه نماید مدارکی را که مهر اداره را دارد در داخل پرونده جداگانه ای همراه با آگهی تأسیس قرار دهد. و به مسؤول ثبت دفاتر تحویل می دهد در این قسمت است که به شرکت شماره ثبت داده می شود مشخصات و محتویات در دفاتر مخصوص ثبت می شود ذیل دفتر توسط فردی که مجاز به امضاء آن است امضاء می شود و آگهی تأسیس در قسمت دبیرخانه مهر و شماره می شود و یک نسخه از آگهی تأسیس به متقاضی برای درج در روزنامه رسمی داده می شود و از هر یک از مدارک یک نسخه به متقاضی داده می شود مهر اداره برای آن زده می شود و به این ترتیب شرکت به ثبت می رسد مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت فردا به كنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد جوان با او به راه افتاد به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدرپیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوی بود كه او را نگه دارد مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریهاش فرو فرستاد سقراط گفت زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی ؟ گفت: هوا هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی كرد كه آن رابه دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد سلام به دوست جونای گلم سال نوی همگی مبااااااااااااارک امیدوارم سال خیلی خیلی خوفی انتظارتونو بکشه سالی که براتون بهتریناو همراه داشته باشه من که حس خیلی خیلی خوبی نسبت به سال 91 دارم مطمئنم که امسال پر از اتفاقای قشنگه امسااااااااال قرار ارزوی یه عمرم عملی شه امساااااااااااااااااااااال قرار خانم وکیل شم نمی دونم خوبه یا بد اما واسه یه بارم شد نمی ترسم یعنی نمی خوام بترسم من لبخندتو دیدم خداااااا لبخندت گرمم کرد گرمه گرم امید دارم به تو و می دونم تو پشتم و خالی نمی کنی خوب هر کسی به یه عشقی زندگی می کنه عشق منم تو کل زندگیم همین بوده اره گاهی شک کردم گاهی ترسیدم گاهی عاجزانه حس کردم یه عمر اشتباه امدم اما خدا تو تو تک تک این لحظه ها کنارم بودی اگه الان این جایی هستم که هستم انتخاب خودم بوده و کمک بی دریغ تو خیلی بی انصافیه که به ور منفی ذهنم گوش کنم و بگم بعد 4 سال هنوز همون جایی هستم که قبلا بودم نههههههههههههههههه من دارم یاد می گرم که کلا بی خیال ور منفی ذهنم شم اره خیلیلا پارتیشون کلفت بوده بعد لیسانس یه راست رفتن سر کار اما جوون مثل من تو اکثریته خیلیاااااااا خودشون تلاش می کنن این یه فرصته فرصتی که خدا بهم بخشیده می گه یاسمن چند قدم بیشتر نمونده بودو دخترم یه خودی نشون بده خاموشی ساکت.صداها یک لحظه قطع نمی شوند تا سکوتی ملایم اطراف مرا فرا بگیرد جز نسیمی شاخه ها را حرکت ندهد حتی زمزمه ای هم نباشد صداهای مزاحم.حتی نغمه ای.حتی دمی عذای مرا به سخره می گیرند صداها قطع شوند تا همه چیز در وجودم بمیرد و سکوتی مرگبار همه جا را فرابگیرد میل دارم بیندیشم و از هیجان درونم از این رویا که به خواب نیامده جان بسپارم میل دارم کاملا تنها از دردهایم لذت ببرم به سان مومنانی که در گوشه ی معبدی به دعا و استغاثه مشغولند بگذارید در خود فرو روم تا در پناه سکوت و خاموشی رنج بکشم! بعد از مدتها یه سری به وبم زدم کلی کیف کردم از نظراتون(البته بیشتر خصوصی بودن خودش ضدحالی بود) عرضم به حضورتون که بنده دارم درسمو ۷ ترمه تموم می کنم(چشم نخورم) بلاخره غرض از این همه روده درازی این بود که بدونین من به یاده همه ی لینکای وبم هسمو از همه اونای که نظر می دن ممنونم اما خوب نه که خانم وکیل دارم می شم انگاراعضای محترم کانون وکلا با این جمعیت رو به رشد دانشجوهای حقوق فقط منتظر حضور بنده هستن اما لطفا همگی یکم دعا مارا بفرمایین شاید فرجی شد من کم میام اما شما با معرفت باشین فراموشمان نکنید مخلصیم(همه ترم اخری می شن کلاسشون می ره بالا من لات شدم) داستانی زیبا از گلستان سعدی: پادشاهی به سختی مریض شده بود و تمام اطبای ان دیار به این نتیجه رسیده بودند که دوای بر این مرض وجود ندارد مگر کیسه صفرای ادمیزاد با چندین مشخصه شاه دستور داد تا انچه را اطبا گفتند فراهم کنند. سربازان شاه بعد از کلی جستجو پسر دهقانی را یافتند با همان خصوصیاتی که اطبا گفته بودند.پدر مادرش را خواستند و با پول و نعمت بی کران انها را راضی کردند و قاضی هم فتوی داد که خون یکی از رعیت را ریختن بهتر است از مردن پادشاهی که سرپرستی امتی با اوست. خلاصه جلاد قصد کشتن پسر را کرد.پسر سر را به سوی اسمان بلند کرد و لبخندی زد شاه پرسید:جلاد دارد تو را می کشد ان وقت می خندی؟ پسر جواب داد:فرزندان در زمان سخت برای پدر و مادر خود ناز می کنند و زمانی که قاضی بد حکم می دهد شکایت او را به پادشاه می کنند.اکنون که پدر و مادر من به خاطر مال و منال دنیا راضی به مرگ من شده اند . وقاضی به کشتنم فتوی داد و پادشاه از این حکم راضی است.در این حال جز خدا مرا پناهی نیست از او یاری می خواهم. پیش که بزاورم ز دستت فریاد؟ هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد سلطان با شنیدن این حرف دلش به رحم امد و گریست وگفت:ای وای بر من که به خاطر سلامت خودم می خواهم خون بی گناهی را بریزم پادشاه از ان پسر عذر فراوان خواست واو را عزیز شمرد و ازاد کرد و گویند که پادشاه در ان هفته شفا یافت!!!!!!!!!! دارررم یه روز به تقویم زندگیم اضافه می کنم روزی که مخصوص خودمه یه روز استثنایی که توش من همون دختر روییای ارزوهام می شم.روزی که با صداای بلبل خوشبختی از خواب پا می شم هیچ دلهره ای نداررم نه ترس تو 8شنبه معنی نداره قرار نیست هیچ اتفاقه بدی روزمو خراب کنه.من پر از ارامشم تمام اون چیزای که دیونه ی داشتنشون بودم جولومه.تو 8شنبه من منم نه همون منی که از خودش می ترسید نهههه دیگه از خودم نمی ترسم جالبه من تو 8شنبه خودمو دوست دارم و می دونم فاصله ی خواستن و داشتن به اندازه یه پلک زدنه و من از نشدهاااااااا وحشتی ندارم !!!!!!!می خندممممممم اره از ته ته قلبم می خندم خنده ام زورکی نیست چون هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره!!!!! تو 8شنبه ی من بیمارستانا خالیه خالیه.هیچ گدااای تو خیابونا پیدا نمی شه.هیچ زن و شوهری از هم جدا نمی شن.هیچ بچه ای شاهد از هم پاشیدن خوانوادش نیست.پول تو 8شنبه ارزشی نداره ادما به اندازه ی مهربونیو گذشت هر کس بهش احترام میزارن هیچکی غمگین نیست چون غم معنایی نداره چه روز زیبایی این 8شنبه !!!!!!!!!! پ.ن:این روزا خیلی دیوونه شدم.شدم مثل بچهای مدرسه ای هی خیال بافی می کنم و از خیال بافیام کیفور می شم.این 8شنبه هم یکی از اون رویاهای بچه گونس که شاید خنده دار به نظر برسه اما فکر کنین اگه فقط یه روز از کل عمرمون مثل 8 شنبه ی رویای من بود................. سلااااام باز تابستان امد و وبلاگ نویسی منم شروع شد خیلی وقته اپ نکرده بودم راستش حس و حال اپ کردنو دیگه ندارم اینم می دونم که با اپ نکردنم اب از اب تکون نمی خوره اما راستش دوباره برگشتم فقط و فقط واسه دل خودم می خوام از این به بعد حرفای نگفته ام و بیارم تو این وبلاگ مطمئنم حرفای دلم چیزای جالبی نیست که کسی خوشش بیاد اما چیزی که زیاده وبلاگای قشنگ با مطلبای جذاب اما برای من چیزی که کم پیدا می شه جای واسه حرفای نگفتنی.راستش به اندازه ی تمام عمرم حرف نگفته دارم که از خودم بعید می دونم بتونم حتی این جام در موردشان حرف بزنم شاید تو یه وبلاگ دیگه بشه یه وبلاگی که توش خودم نباشم اثری از یاسمن نباشه.واقعا نمی دونم اما می خوام سعیمو بکنم قبل از این که ناامید شم و به یه وبلاگ دیگه کوچ کنم . پ.ن با همین دیدگان اشک الود از همین روزن گشوده به دود به پرستو٬ به گل٬به سبزه٬درود! به شکوفه ٬به صبحدم٬به نسیم٬ به بهاری که می رسد از راه٬ چه روز دگر٬به ساز و سرود. ما که دل هایمان زمستان است٬ ما که خورشیدمان نمی خندد٬ ما که باغ و بهارمان پژمرد٬ ما که پای امیدمان فرسود٬ ما که در پیش چشمان رقصید٬ این همه دود زیر چرخ کبود٬ سر راه شکوفه های بهار٬ گریه سر می دهم با دل شاد! گریه ی شوق با تمام وجود! سال ها می رود که از این دشت٬ بوی گل٬یا پرنده ای نگذشت ماه ٬دیگر دریچه ای نگشود٬ مهر٬دیگر تبسمی ننمود! شاید این خستگان وحشت دشت٬ شاید ای ماندگان ظلمت شب٬ در بهاری که می رسد از راه٬ گل خورشید ارزوهامان سر زد از لای ابرهای حسود! شاید اکنون کبوتران امید بال در بال امدند فرود. پیش پای سحر بیفشان گل! سر راه صبا بسوزان عود! به پرستو٬به گل٬به سبزه٬درود! پ.ن:شاخه های عریان بید مجنون را باز هم شکوفه های شفقت پوشانید تا پس از ماه ها تحمل سرمای جان سوز گرمای عشق را تجربه کنند. از همین الان سال 90 به همه ی ایرانی های عزیز تبریک می گم امیدوارم سالی پر از برکت٬ شادی٬ موفقیت برای همگیتون باشه. تا امروز زندگی من مصداق این جمله بوده:مردان بزرگ اراده می کنند٬مردان کوچک ارزو٬امیدوارم سال 90 سالی پر از اراده باشه برای من و همه ادمای مثل من که تا امروز فقط ارزو کردن! در افسانه ها امده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ به دو انتهای چوبی می بست و چوب را روی شانه اش می گذاشت وبرای خانه اش اب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود وترکهای کوچکی داشت.هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف اب کوزه می ریخت.مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم ونو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام ان خلق شده را به طور کامل انجام می دهد.اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست ان ترکها میراث سالها کار وانجام وظیفه است. کوزه پیر ان قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد اماده می شد تا از چاه اب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند:از تو معذرت می خواهم که تمام زحمات تو را به هدر می دهم.من اصلا فایده ای ندارم.بهتر است کوزه بهتری را جایگزین من کنی.تمام مدتی که از من استفاده کردی فقط از نصف حجم من سود برده ای فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. مرد خندید و گفت :این گونه قضاوت کلی نکن.وقتی بر می گردیم با دقت به مسیر نگاه کن موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده یعنی سمت خودش گل و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباست؟من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.این طرف جاده بذر سبزیجات و صیفی جات و گل پخش کردم و تو هم انها را ابیاری کردی.به خاطر این صفت تو بود که حالا این طرف جاده اباد و سز سبز و خرم است. نتیجه ی اخلاقی لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه ومندرس و نگاههای مغموم که با دودلی وارد خواربارفروشی محله شد وبا فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.جان لانک هاوس با بی اعتنایی محلش نگذاشت وبا حالت بدی خواست او را بیرون کند.زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:اقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می اورم.جان به تندی گفت:نسیه نمی دهم.مشتری با نگاه خاصی به فروشنده گفت:من از اول شاهد گفت و گوی شما بودم جان ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من! خواربارفروش با اکراه گفت:لازم نیست خودم می دهم و رو به زن ادامه داد:لیست خریدت کو؟لیست را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی دراورد و چیزی روی ان نوشت وان را روی کفه ترازو گذاشت.همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.خواربارفروش باورش نمی شد.مشتری از سر رضایت خندید.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد.کفه ی ترازو برابر نمی شد ان قدر چیز گذاشت تا کفه های ترازو برابر شدند.در این وقت خواربارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی ان چه نوشته شده است.کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. آهنگری میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شوری که داشته ، تصمیم میگیرد روحش را وقف خدا کند .سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری ، در زندگی اش اوضاع درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد ، گفت : واقعا که عجبا ، درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترس بشوی ، زندگی ات بدتر شده ، نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده ای ، زندگی ات بهتر نشده آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد. سرانجام در سکوت پاسخی را که میخواست یافت . این پاسخ آهنگر بود : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم . می دانی چطور این کار را میکنم ؟ اول تکه های فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود .بعد با بی رحمی ، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم ،تا این که فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم .بعد آن را در طشت آب سرد فرو میکنم و فولاد بخاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله میکند ورنج میبرد . باید اینکار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم . یکبار کافی نیست . گاهی فولادی که بدستم میرسد ،تاب این همه عملیات را ندارد . حرارت ضربات پتک ، و آب سرد ، تمامش را ترک می اندازد . میدانم که این فولاد ، هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد . آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله های کارگاه می اندازم .آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : و من با خود می اندیشم، تنها دعایی که به درگاه خداوند میتوانم در مورد خود داشته باشم این است که خدای من ،از آنچه برای من خواسته ای صرف نظر نکن تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم .به هر روشی که می پسندی ادامه بده . هر مدت که لازم است ، ادامه بده .اما هرگز مرا به کوه زباله های فولادی بی فایده پرتاب مکن ۲مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند یکی از ان ها ماهیگیر با تجربه ای بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ان را در ظرف یخی که کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بماند اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ ان را به دریا پرتاپ می کرد.ماهیگیر باتجربه از این که می دید ان مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود لذا پس از مدتی از او پرسید:چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرتاپ می کنی؟مرد جواب داد اخرظرف من کوچک است!!!!!!!!! نتیجه ی اخلاقی: گاهی ما نیز مانند همان مرد شانس های بزرگ را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم چون ایمانمان کم است.ما به این مرد می خندیم اما خودمان.................. دوستت دارم من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که فشانی بردوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست. (لئوبوسکالیا) پ.ن: قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد...قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه نتیجه اخلاقی اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است سوم اینکه را هیچ چیز و هیچ کس نمی لرزاند…و همه جز خودت توی دفتر زندگیت مسافرند…می ایند و هر کدام چند خطی می نویسند…بعضی ها شاید بیشتر…بعضی شاید کمتر….اما اول و اخرش خودتی..و خودت…و تنهایی…و خط های سفیدی که خودت باید سیاهشون کنی… یه داستان از کشف الاسرار وعده الابرار(ابولفضل میبدی): گویند که مردی بر زنی زیبا رسید وجمال ان زن در دل مرد اثر کرد.گفت:(ای زن من خوذم را در هوای تو از دست دادم) زن گفت:( برو ای حیله گر!که عاشقی کردن کار تو نیست.اگر مرا دوست داشتی تو را پروای دیگری نبود) خدایا........ دادهایت را ندادهایت را گرفته هایت را دوست می دارم که دادهایت نعمت ندادهایت حکمت وگرفته هایت وسیله ای است برای امتحان میزان ایمان من.......... اگر او بخواهد........ ادم بیچاره ای که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید از اهالی انجا سوال کرد:بزرگ این ابادی کیست؟خانه ی مرد پولداری را به او نشان دادند.رفت خانه ی ان مرد و گفت:من مانده ام زمین سخت و اسمان بلند وتمام محصولم امسال خراب شده و مستاصل شده ام.به من کمک کن تا بتونم خودم را جمع وجور کنم.هنگام برداشت خرمن طلبت را پس می خواهم داد.مرد با تحقیر گفت:عمو برو کارکن!باز ان بیچاره التماس کرد وگفت:ای مرد!من در راه افتادم در داخل رودخانه لباس هایم از هم دریده شده.هیچی ندارم.دستم خالی است.به من کمک کن تا به ابادی برسم.مردک پولدار باز گفت: ای مرد!گفتم برو کارکن.من چیزی ندارم به تو بدهم.ان مرد ناراحت شد وگفت:به مالت نناز.اگر خدا خواست تو را هم مثل من می کند. از قضا در همان روز دزدی به خزینه شاه زده بود.شاه دستور داد دزد را تعقیب کنند و خانه ی هر کس که رفت وبا صاحب خانه اش همدست شد خانه را بر سر صاحبش خراب کنند و هر چه دارد جمع کنند بیاورند.بر حسب اتفاق مرد دزد برای اینکه از دست گزمه های شاه فرار کند وارد خانه مرد ثروتمند شد.گزمه ها ریختند خانه را خراب کردند و هر چه بود و نبود جمع کردند و بردند.در همین اثنا ان مرد بیچاره سر رسید وبا دیدن این صحنه گفت:نگفتم اگر خدا بخواهد همه را یکسان می کند! ********************* به قول ارد بزرگ:برای انکه به فرودستس گرفتار نشوی دستگیر ادمیان شو دنیامون پر شده از ادمای مثل اون مردک پولدار خدایا اگر تو بخوای............ قطره ای بی تاب است که در ان اوج نگاهت جاریست مثل این است که یک دنیا غم اسمان دل دریایی غم بارت را چون تقلای عطش سوزانید در صدایت بغضی است در دلت غوغایی است در نگین چشمت اسمان رویایی است دلم می خواد پرواز کنم اما پرام ریخته خوش به حال پرندها انگار پرندها با پرواز تو اسمونا پر از ارامشن چیزی که من مدتهاست ارزوشو دارم ارامش!!!!!!!!!!!!!!!!! راستی کی پرام ریخته که من نفهمیدم؟کی زندگی منو این طور تو خودش گم کرد؟ ای کاش تا ابد یه پرنده می موندم ای کاش هیچ وقت هوس نمی کردم زمینی شم یه زمینیه بی بال که فقط می تونه ارزوی پروازو پرنده شدن و داشته باشه فقط ارزوشو.................. روزی که کوله بارمو ببندم و دیگه من نباشم روزی که خدا باز منو تو بغلش محکم بگیره اون روز باز با مهربونیه همیشگیش شاید شاید بتونه منو ببخشه و بال پرواز مو بهم بر گردونه اون وقت من باز یه پرنده می شم و تا ابد تو اسمان خدا پرواز می کنم پور می شم از ارامش و دیگه هیچ وقت هوس نمی کنم به زمین بر گردم. ارش نگاهی به بند رخت که در حیاط بود انداخت باد لباسهای روی بند را بی تاب کرده بود.دل کوچک ارش هم مثل لباسهایی که در دستان بی رحم باد به هر طرف می چرخید بی تاب و بی قرار بود.پسرک خود را به کنار حوض رساند وقتی مادر نرفته بود حوض ابی بود.سه ماهی قرمز هر روز دنبال هم می چرخیدند وبازی می کردند. ارش تکه های کوچک نان را در اب می انداخت مادر همیشه به او می گفت:پسرم باید هر کسی محبت کردن و بخشیدن را یاد بگیرد.دلم می خواهد تو هم این را خوب یاد بگیری.ارش اشکهای چشمان خود را پاک کرد.ارش دستش را در اب حوض کرد.ماهی کوچک قرمز از کنار انگشتانش به ارامی رد شد. ماهی کوچولو!تو هم منو دوست نداری؟تو هم می دونی که دیگه شبا کسی نیس که برای من قصه بگه!ماهی کوچولو مامانت کجاس؟ ارش به روی حوض خم شد.دلش می خواست همه غصه هایش را یکجا برای ماهی کوچولو تعریف کند. -ماهی کوچولو!مامانم می گفت هر کسی باید محبت کند هر کسی باید یاد بگیرد که ببخشد ولی مامانم وقتی بابارو دوست نداشت منم گذاشت و رفت. مامانم محبتش رو هم برد.می دونی از وقتی مامان نیس اب حوض هم سیاه شده خبر داری که من دیگه شبا از غصه خوابم نمی بره.بابا هر وقت خونه می هد خسته اس و حوصله نداره.می گه اگه تو نبودی من خیلی راحت بودم.می گه تو مزاحمی مث مامانت.ماهی کوچولو مامانت یا بابات این حرفا رو به تو می زنه یا نه؟به تو می گه مزاحم؟ ماهی کوجولو از من نترس بیا جلوتر!تو از من خجالت می کشی؟پس بذار من بیام جلوتر. نان از دست ارش روی اب رها شد.ستاره ها یکی یکی از اسمان به ارش نگاه می کردند.ماهی قرمز کوچک در دست کوچک ارش خودش را جا داد ومثل او ارام به خواب رفت. پدر وقتی به خانه رسید و ارش را در کنار ماهی کوچک دید.باور نکرد که مزاحم زندگی اش به خواب ابدی رفته است. کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر ولی ساده وپنهانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من ولحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه والهامست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از ان دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها غرق هر چیز که می خواهی می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصراع پایانی بود (مریم حیدر زاده) سلام دوستای خوبم امروزمی خوام براتون بیوگرافی یکی از چهره های برتر حقوق ایران رو بزارم: ناصر كاتوزيان: نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب ولرزان بود چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه گویا مرده ی سرگردان بود! کس نپرسید کجا رفت که بود؟ که دمی چند درین جا گذراند! این منم خسته درین کلبه ی تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه ی خویشم یا رب روح اواره ی من کیست کجاست؟ (فریدون مشیری) کاش می شد سرم را یک هفته در گنجه ای بگذارم! در گنجه ای تاریک وتهی با قفلی درشت بر دریچه اش و به جای ان بر شانه های خود چناری بکارم و برای هفته ای در سایه اش بیاسایم (ناظم حکمت) می دونین اولین زن وکیل کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟ روزی بازرگانی موفق از مسافرت بازگشت ومتوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او اتش گرفته وکالاهای گرانبهای او خا کستر شدند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.فکر می کنید ان مرد چه کرد؟خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی اسمان بلند کرد و گفت:خدایا!اکنون می خواهی چه کنم؟ با خوندن این داستان از خودم پرسیدم من اگه بودم چی کار می کردم؟؟ راستی شما اگه( خدای نکرده) جای این بازرگان بودین چه طور عمل می کردین؟؟؟ در ان زمان که امیدت برید از همه جا ببین کیست امیدت بدان اوست خدا سلام تا حالا داستان فرشته ی عدالت و شنیدین؟ قدمای ما به وجود فرشته ی عدالت که او را به صورت انسانی زیبا و نامرئی مجسم کرده که با یک دست ترازو و با دست دیگر شمشیر داشته. این تصویر در افسانه های قدیم یونان به نام الهه عدالت نیز یاد شد .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واسه همین کلی درس سرم ریخته و با برنامه ریزی فوق العاده ای که واسمون کردن از شنبه تا ۵شنبه کلاس دارم به همین دلیل کم تر میام نت و همین باعث می شه زیاد نتونم جواب نظرای نازتونو بدم یا به هتون سر بزنم.
کلاسمون رفته بالا
(شوخی بودا از من خاکی تر پیدا نمی شه)بعدشم تا خانم وکیل شدن راه بسیار مانده![]()
و ارزوی وکیل شدن را با خود به...نبردیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی گویم اعتماد نکن..چرا بکن…نمی گویم دوست نداشته باش…داشته باش…نمی گویم عاشق نشو…عاشق شو…و عاشقی کن و تا تهش برو…اما وابسته نشو….وابستگی است که تو را شکننده می کند….
وقتی وابسته باشی….مثل ماهی توی تنگ می شوی…همه اش نگرانی که اگر یک روز..بر اثر اتفاق تنگی که عاشق هستی…بشکند…چه می شود….تو بدون اب و تنگ کوچکت خواهی مرد…ذره ذره نفست تنگ می شود…و می میری…این نگرانی همه ی لذتهایت را می کشد..هر بار کسی از کنار تنگت رد شود..دلت هزار بار خواهد لرزید…و این ترس مثل مرگ تدریجی است…..هیچ می دانی مرگ تدریجی یعنی چی؟؟؟؟
شاید حس عدم تعلق همین باشد…حس ازادی…حس اینکه دلت
![]()
![]()
ادامه مطلب
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلوی بر ویرانه خود اویخت که روی ان نوشته بود:مغازه ام سوخت!کالاهایم سوخت!اما ایمانم نسوخته است!فردا شروع به کار خواهم کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می تونم بدون تردید بگم این کاریو که این بازرگان کرد نمی کردم.می گفتم: دنیا با من سر جنگ داره از بس بدشانسم خدا فراموشم کرده و................![]()
![]()
![]()
می دونین چرا اسم وبلاکمو گذاشتم فرشته ی عدالت؟ناسلامتی من دانشجوی حقوقم و باید وبلاگم یه جورای حقوقی باشه نه؟؟؟؟؟
البته این وبلاگ صرفا
| Design By : Theam.TK |



